اندر باب منزوی بودن

زن جوان غزلی با ردیف "آمد" بود
که بر صحیفه‌ی تقدیر من مسوّد بود

زنی که مثل غزل‌های عاشقانه‌ی من
به حسن مطلع و حسن طلب زبانزد بود

مرا ز قید زمان و مکان رها می‌کرد
اگر چه خود به زمان و مکان مقید بود

به جلوه و جذبه در ضیافت غزلم
میان آمده و رفتگان سرآمد بود

زنی که آمدنش مثل "آ"ی آمدنش
رهایی نفس از حبس های ممتد بود

به جمله دل من مسندالیه "آن‌زن"
و "است" رابطه و "باشکوه" مسند بود

زن جوان نه همین فرصت جوانی من
که از جوانی من رخصت مجدد بود

میان جامه‌ی عریانی از تکلف خود
خلوص منتزع و خلسه‌ی مجرد بود

دو چشم داشت دو "سبز - آبی" بلاتکلیف
که بر دو راهی "دریا - چمن" مردد بود

به خنده گفت: ولی هیچ خوب، مطلق نیست!
زنی که آمدنش خوب و رفتنش بد بود

 

حسین منزوی

 

+به بارها خوندن می ارزه...فرم در شعر جدید یعنی همین غزل

  • مهدی هستم(سیدمهدی)

13th

اینا رو تو کیفم پیدا کردم.انگار مدتهاست اونجا منتظر پیدا شدن بودن...

با محدثه نشسته بودیم، از میون صدف‌ها خوشگلترهاش رو جدا میکردیم...همین بود خوشبختی

+دیشب که احتمال جنگ داشت جدی و جدی تر میشد، از همه ی خواسته ها و کارای انجام نداده ام گذشته بودم و دلم میخواست قبل از هر اتفاقی دوباره اونجا بشینیم و صدف پیدا کنیم.

  • مهدی هستم(سیدمهدی)

12th

دوم دبیرستان که بودم یه گروه داشتیم به اسمBBB13که خودمون عمدا میخوندیمش «تری بی یَک تری» تا مثل کلمه های انگلیسی به نظر برسه و تعلیق داشته باشه که مخاطب ازمون بپرسه معنیش رو و ما هم بتونیم اشاره کنیم بروبچه های بلوک ۱۳.اون وقتا یکی از اتاقای خونه‌ی حمید و مهدی(دو نفر از جمع پنج شیش نفره مون که دو قلو هم بودن) رو گرفته بودیم و به عنوان اتاق فکر و دفترِ گروه استفاده میکردیم(رو دیوارای این اتاق رو من با مداد خوشنویسی کرده بودم و جاهایی که سفید مونده بود رو هم با پوسترایِ ادمای مورد علاقه مون پر کرده بودیم).خیالات عظیمی هم تو سرمون بود.اولین بار یه فیلمنامه نوشتیم به اسم رادیو و بدون هییییییچ تخصصی تو هیییییییچ زمینه ای، بردیمش صدا و سیمای بیرجند و درخواست کردیم بهمون بودجه بدن برای ساخت یه فیلم سینمایی ۹۸دقیقه ای. انصافا شادشون کردیم اون روز و بعید میدونم تا اون روز اونقدر به کسی خندیده باشن.ما هم نیاز به همچین ترور شخصیتی ای داشتیم برای شروع.مهدی نشست پای تدوین،حمید پای موسیقی و کارگردانی،من متن بازی میکردم، محمد گریم کار کرد و حسن هم کارای فنی.اولین فیلم کوتاهمون رو سوم دبیرستان بودیم ساختیم.فرستادیم جشنواره فیلم آخرین منجی و سوم شدیم.اون سال تو مراسم اهدای جوایز، هاشمی رفسنجانی یه سکه داد بهمون و باهاش یه مقدار لوله و آهن و وسایل خریدیم و ریل و شاریو و بوم صدابرداری ساختیم.کیفیت کارمون هم رفته بود بالا و حمید آهنگ میساخت برای خواننده های شهرمون و اون هم عوایدی داشت برای گروه و مهدی هم از پروردگارانِ تدوین(با اون سطح از امکانات)شده بود.یه دیش و کارت رسیور هم برای کامپیوترمون گرفتیم و روزای بیهودگی‌مون رو پای کشتی کجِ اف‌ام‌تی‌وی و موزیک‌ویدئو‌های موزیک باکس راشا،ویوا پولسکا و امثالهم میگذروندیم.بعد از گرفتن اون جایزه اعتماد‌ به نفس به روانمون برگشت و فهمیدیم که میشه.چن تا فیلمنامه دیگه رو کلید زدیم.این که میگم کلید زدیم هم اینجوری بود که همه مون تو کتابخونه‌ی سر کوچه(که حتی کلیدش هم دست خودمون بود)درس میخوندیم برای کنکور،یکی سرش رو میذاشت میخوابید، یه خوابی میدید که میتونست فیلم بشه.سریع مینوشتیمش و بهش چند روز فکر میکردیم و میساختیم.کم کم به تدوینِ مهدی که مطمئن شدیم، پاشدیم رفتیم اداره ارشاد، با معاون فرهنگیش صحبت کنیم که بهمون امکانات بدن. سخنگوی گروه من بودم.رفتیم نشستیم جلوی معاون، یه روضه حضرت عباس مفصل براش خوندم و با دبدبه و کبکبه ماجرای جشنواره قبلی رو هم بهش گفتم.خلاصه اینجوری شد که معاون تماس گرفت با رئیس انجمن سینمای جوان که بیاد و اومد.نهایتا با چیزایی که بهش گفتیم قرار بر این شد که ما رو رایگان تو انجمن پذیرش کنن و برای کارهامون هم دوربین در اختیارمون قرار بگیره به‌علاوه‌ی مقداری از امکاناتی که تو انجمن موجود بود.کلاس ها رو میرفتیم و همزمان فیلم کوتاه هم میساختیم تا وقتی که کنکور جدی شد.من سر همین بزنگاه از گروه جدا شدم.حسن و محمد هم تقریبا با شروع دانشگاهشون.حمید و مهدی موندن.جلو رفتن و حرفه ای تر و حرفه ای تر شدن.سال ۹۴یا ۹۳بود تو یه جشنواره فیلم کوتاه، هشت تا از نه تا جایزه رو گرفتن و خیلی سروصدا کرد و از اونجا بچه ها تونستن خودشون رو نشون بدن و تو کارای بزرگ وارد بشن.چند ماه پیش یه جشنواره فیلم کوتاه تو ژاپن رو برنده شدن و حالا هم رفتن لندن به دعوت یه جشنواره فیلم کوتاه،که برای اکران فیلمشون حضور داشته باشن.

براشون بهترین نتیجه ی ممکن رو آرزو میکنم

خبرای خوب رو این روزا باید بچسبونیم به چشمامون که یادمون نره...

 

+روی یکی از دیوارای اتاق، بزرگ نوشته بودم : «از فرش خانه تا به لب بام از آن من/از بام خانه تا به ثریا از آن تو»(از شعر تقسیم ارثیه ی وحشی بافقی که خیلی دوس داشتنی و خوندنیه).الان یادم اومد و خندیدم با فکرش

  • مهدی هستم(سیدمهدی)

11th

یه جایی از سریالHow i met your mother تد موزبی میگه: No more dating, I'm ready to settle down

من الان اینجاش‌ دارم آفتاب بالانس میزنم با اینکه ژیمناست نیستم

 

+سال‌های زیادی رو پای سریالای کمدی گذاشتم و میتونم بگم اگه سریال جدی بذارن جلوم و حتی GOTهم باشه چندان میلی در من نیست که بشینم و ببینمش.عوضش همین How i met your mother رو بالغ بر ده بار دیدم(به جز فصل آخرش که هنوز ندیدمش، چون دوس ندارم اون پایان دوست نداشتنی رو تحمل کنم).حالا از اجنبی ها که بگذریم، شب‌های برره‌ی خودمون رو من چندین مرتبه دیدم و باز هم میتونم بشینم صفر تا صد ببینمش و باز هم لذت ببرم.قهوه ی تلخ هم تا حدی مشمول همین قاعده‌ست برام

+بدیِ وکیل بودن اینه که هر بلایی پیش میاد،اول تو باید بشنوی و مشورت بدی.دخترِ یکی از دوستان رو که تازه از رشته داروسازی فارغ‌التحصیل شده،تو خونه اش پیدا کردن با رگ زده شده...

+یکی به تدبیر کننده ی دنیا بگه Take it easy

 

  • مهدی هستم(سیدمهدی)

10th

‌یه شب که تو خونه مون (که رو دامنه ی کوه بود و تقریبا بلند ترین خونه ی روستا محسوب میشد)خوابیده بودیم یهو صدای انفجار و شلیک تیر خوابمون رو پروند.البته ناگفته نماند که من خیلی نمیفهمیدم چی به چیه.چون نه قبلا صدای تیر شنیده بودم و نه انفجاری رو تو اون مقدار اندکی که از زندگیم میگذشت دیده بودم.فقط همین رو یادمه که همه خونواده دویدیم تو حیاط که ببینیم چه خبره.بابام دو سه سال تو کردستان و آذربایجان جنگیده بود و میشد از بهتی که تو چهره اش بود فهمید که باورش نمیشه جنگ تا خونه دنبالش اومده و اینایی که داره رو آسمون تیره ی روستا خط سرخ میکشه تیر و آر پی جی باشه.من که کاملا گیج بودم و داشتم از دیدن اون خطای سرخ که میرفت و به کوه میخورد و یه حجم زیاد نور رو تولید میکرد لذت میبردم، هیچوقت گمون نمیکردم که اشرار(همون گروه هایی که تو فیلمای جمشید هاشم پور مواد از افغانستان می آوردن) شبانه از دست مامورا فرار کرده باشن و تو خرابه های روستای دور افتاده و بد مسیرِ ما پناه گرفته باشن و پلیس دنبالشون اومده باشه و اینجا مشغول یه جنگ واقعی باشن.اون شب چندین نفر مامور نیروی انتظامی شهید شدن و چندین نفر از اشرار هم جونشون رو باختن.درست تو روستای ما و چن تا خونه اونورتر.صبح که ماجرا خوابیده بود و کسی جرات نداشت از خونه بیاد بیرون، مامورا اومدن و بلندگو به دست اعلام میکردن که روستا پاک سازی شده و جای نگرانی نیست.ما هم از خونه هایی که هرجور بلد بودیم چفت و بستش کرده بودیم زدیم بیرون و شروع کردیم به دیدنِ چهره ی جدید روستا.روی دیوارا جای تیر بود(در سایزهای مختلف) و روی کوه جای آر پی جی. از اون روز به بعد بسیج مردای روستا رو گزینش کرد و بهشون آموزش استفاده از تفنگ رو داد و دوره های نظامی مختلف فرستادشون که آماده ی جنگ باشن.دیگه تو روستای ما جنگی اتفاق نیفتاد اما جنگ قبلی برامون یه یادگاری گذاشت: یه کلاشینکف که همیشه رو طاقچه ی اتاق گوشه ی خونه بود.سالها توی خونه تفنگی رو داشتیم که میتونست جون سی نفر رو بالقوه بگیره  و هر شب یا روزی ممکن بود این قوه به فعل تبدیل بشه.خشاب این تفنگ همیشه تو یه چمدونی بود تو ناکجا آباد خونه مون که درش چند تا قفل داشت و دور از دسترس بود اما خود تفنگ همیشه روی طاقچه بود. روزایی که بابام میرفت سفر و ما نیازی به پنهون کردن کنجکاویمون نمیدیدیم چهارتایی میریختیم سر تفنگ و مسابقه ی باز و بسته کردن کلاشینکف میذاشتیم(شاید بخاطر همون سوابق بود که تو سربازی همیشه رکوردش دست من بود و این از معدود رکورداییه که هییییییچ افتخار کردنی نداره).بابا هم هر از گاهی میرفت یه دوره ای برای بازآموزی و این حرفا.نسل قبلی (که هم سن و سالای پدر من باشن) تفنگاشون رو بعد از یه مدت تحویل دادن و جوون تر ها رفتن برای آموزش و این تفنگا جابجا میشد بین مردای روستا.این جمعه یکی از همین دوره ها رو سپاه برگزار کرده بود برای افزایش توان رزمی نیروها، که گلوله ی آر پی جی شلیک نمیشه و فرود میاد کنار پای پسرعموم.یه تفنگ به همین سادگی رفیق بچگیام رو ازم گرفت.

لعنت به تفنگ.

لعنت به اون نورای خوشگلی که آسمون تیره روستا رو هاشور میزدن.

  • مهدی هستم(سیدمهدی)

9th

دوم دبستان که بودم شانسی میفروختم توی پارک.دوس داشتم این کار رو .کسی ازم نمیخواست.نیازی هم به پولش نبود.اما درامد داشتن حس خوبی بهم میداد

سوم دبستان که تموم شد، تابستون رو رفتم تو یه خیاطی شاگردی کردم.هوشم خوب بود و از این که راه حلام برای بهتر انجام دادن کارای مغازه پذیرفته نمیشد ناراحت میشدم.تابستون بعدی رو رفتم تو یه تعمیرگاه لوازم خونگی کار کردم. یخچال، لباسشویی، اتو، کولر ماشین،کولر خونه و... تعمیر میکردیم.جایی بود که یه درصدی بهم آزادی عمل میدادن.کتابایی که داشتن رو حفظ شده بودم بس که میخوندمشون.پنکه برقی و اتو و کیک پز و آرام پز و این ریزه میزه ها برعهده ی من بود کاراش.انجام میدادم و از موفقیتش لذت میبردم.تابستون کلاس پنجم رو هم رفتم همون مغازه و ادامه دادم کارم رو، با این تفاوت که تو تعمیر کولر ماشین هم اجازه ی دخالت داشتم.رادیاتور کولر ماشین از لوله های آلومینیومی ساخته شده.اگه رادیاتور نشتی ناجوری داشت باید عوضش میکردیم.با یه ترفندی اون رادیاتورهای تعویضی رو بدون جوش نجات میدادم و مشتریا بابت هزینه ای که از رو شونه شون برداشته میشد انعام خوبی بهم میدادن.صاحب مغازه هم دو تا جوون بودن که مثل من شاگردی کرده بودن نوجوونی شون رو و بعد از سربازی شون مغازه زده بودن.الحق آدمای لوتی مسلک و خوبی هم بودن اما کارشون برای دو نفر درامد کافی نداشت و تعطیلش کردن.

سال بعد با پسرعمه ام میرفتم بازار و کنار بار آجیلش فروشندگی میکردم...آجیل اصفهان و انجیر استهبان میفروختیم تو میدون تره بار بیرجند.درآمدشم خوب بود ولی هفته ای یه روز بود فقط.برای همین به فکر افتادم که شغل دیگه ای هم داشته باشم.تن ماهی رو در مقیاس بالا با قیمت عمده میخریدم( ۳۲۰تومن) و کنار آجیلا میفروختم(۵۰۰تومن).درامدم بهتر و قابل اعتنا شده بود و اصول کف بازار رو یاد گرفته بودم تقریبا

تو سال تحصیلی چون نمیشد رفت بازار کار کرد، بوفه ی مدرسه رو گرفتم و به عنوان فنچ ترین پیمانکار ایران با معاون مدرسه قرارداد بستم.سودش خوب بود چون تنوع میدادم به کالاها.تابستونش رفتم شاگرد تابلوسازی شدم.خوشنویسی رو خیلی دوست داشتم و این بزرگترین مشوقم بود.استاد تابلوساز، یکی بود از اهالی روستای پدریم که دو نسل زودتر از ما اومده بودن شهر.این آدم منتهای فرهیختگی بود. هیچوقت هیچکس تو زندگیم دیگه اونقدر بهم میدون نداد برای ابتکار و تجربه کردن.برخورداش درس زندگی بود. تابستون دومی که شاگردیش رو میکردم دیگه بهم اجازه میداد مستقلا پارچه های تبریک و تسلیت رو بنویسم و این به من حس آرنولد رو میداد تو ترمنیاتور یک.کارم خوب بود و دوستش داشتم واقعا.استادم با خیال راحت میرفت سفر و مغازه رو میداد دست من و شاگرد دیگه ای که قبل از من اومده بود و تجربه اش بیشتر بود.من مینوشتم،اون کارای دیگه رو انجام میداد و طرح میزد.یادمه یه روز عصر استاد دیر اومد و وقتی اومد مغازه، خواست کلیداش رو بذاره تو دخل، دید ۶۵۰۰۰تومن(پول سیزده تا پارچه ی استقبال حجاج)تو دخله.پرسید داستان چیه و من هم با سرِ بلند گفتم پارچه نوشتم.همه اش رو گذاشت تو جیبم و بابت اینکارش تا مرگم بینهایت قدردانشم.یکی از درسای بزرگی بود که همنشینیش بهم داد.دوم دبیرستان که بودم آموزش‌و‌پرورش داشت یه مسابقه دو میدانی برگزار میکرد یادواره ی شهدای بیرجند.تعداد شهدا ۷۰۰تا بود و ۷۰۰نفر هم قرار بود هرکدوم با اسم یک شهید که رو یه پارچه نوشته میشد و رو لباسشون نصب میشد تو مسابقه شرکت کنن.این قرارداد رو من نوشتم و همه اس رو با شب بیداری رسوندم به مسابقه.با پولش اولین گوشیم رو خریدم.یه سونی اریکسون کا۸۱۰.دیگه داشتیم به کنکور نزدیک میشدیم که تب درس خوندن گرم شده بود و دور بودم از کار.بعد از قبولی تو دانشگاه پشتیبان کنکوریای انسانیِ قلم چی شدم و ۵سال و چند ماه مشاوره کنکور میدادم یا تدریس خصوصی یا ترجمه میکردم و زندگی رو میگذروندم.پشتیبانی شبیه استثمارِ مردم برزیل به دست پرتغالیا بود.درامدش فوق العاده اندک بود اما منو کنار کنکوریا زنده نگه میداشت.سالی حداقل یکی از شاگردام تک رقمی می‌شد و این باعث می‌شد که قلم‌چی به این که خیلی ساختارهاش رو رعایت نمیکنم دقت نکنه و هرسال ازم بخواد ادامه بدم اما دیگه تاب نیاوردم و این آخرین کار غیر تخصصیم بود.بعد که وارد دنیای حقوق شدم همه چی عوض شد.گاها پولا -اونقدری که باید-تمیز نبود اما عددا بزرگ و وسوسه بر انگیز بود.بعد از یه سال عددای کوچیکتر و پرونده های با آسایش روانی بیشتر رو انتخاب کردم و سعی میکنم از این به بعد هم همینکار رو بکنم...هیچی از آرامش مهمتر نیست

  • مهدی هستم(سیدمهدی)

8th

دوستت دارم
و این آغاز خوبی برای یک شعر نیست
وفتی دستم را همین ابتدا برایت رو میکند
و حالا هر چه جلوتر بروم
کلمات بیشتر به لکنت می افتند
 
 
دوستت دارم
و این یعنی گلوله مرا نمیکشد
مگر تو شلیکش کرده باشی
یعنی شبی که خوابت را نبینم کابوس دیده ام
یعنی دست تو که نباشد
نمیدانم با دستانم چه کنم.
کنارت که مینشینم
گله ای از اسب ها در قلبم رم می کنند
مردی در سینه ام سیگار میکشد
و مرا به نفس نفس می اندازد
کنارت که می نشینم
در من کودکی ست
که آرزو دارد دستت را بگیرد
و من
با وجود همه ی اینها
باید مقابلت طبیعی باشم.
 
حق میدهی دلتنگت شوم
وقتی بدانی شانزده ساعت برای فکر کردن به تو زمان کمی ست
و هشت ساعت برای دیدن خوابت
دوستت دارم
و این پایان خوبی برای یک شعر نیست
وقتی بعد از این همه حرف
هنوز روبرویم نشسته ای و
چیزی نگفته ای

 

 

  • مهدی هستم(سیدمهدی)

7th

آرام بی تو پا به خیابان گذاشتم 
آری تو را برای رقیبان گذاشتم

 

رفتن همیشه باعث دوری نمی ‏شود 
شعری برات داخل گلدان گذاشتم

 

«سخت است این که دل ببُری» گفته ‏ای و من
با رفتنم برای تو امکان گذاشتم

 

حتی درون ساکِ سفر با منی که من 
عکس تو را در اول قرآن گذاشتم

 

تا اینکه لحظه ‏های تو از عشق پر شود 
پشت سرم برای تو باران گذاشتم

 

بالای دار می‏ روم آخر به جرم تو 
من پای چشم‏ های تو ایمان گذاشتم

 

اما قسم به درد که تنها نمی‏ شوی 
دورَت هزار چشم نگهبان گذاشتم

 

 

امیر نظام‌دوست

 

  • مهدی هستم(سیدمهدی)

6th

تو ۴۸ساعت گذشته بالغ بر ۲۰۰۰کیلومتر رانندگی کردم.برای خودم یه رکورد محسوب میشه.تهران رو نمیتونستم تاب بیارم.این بار که حجم رانندگیم بیشتر از جاده نوردیای قبلی بود کلی حیوون دیدم که طفلیا با ماشین تصادف کرده بودن و یه گوشه ی جاده افتاده بودن...خودم تو جاده سمنان بودم که یه گروه گنجشک اومدن تو جاده.با اینکه وحشتناک ترمز زدم اما نتونستن خودشون رو جمع و جور کنن و چن تاشون موندن تو مسیرم.اعصابم به هم ریخت...

کلی آهنگ حال خوب کن یا مناسب احوال این روزا ریخته بودم تو فلش که تو مسیر گوش بدم.نیم ساعتی که از تهران گذشته بود فلش خراب شد و ضبط ماشین دیگه نخوندش.گشتم تو داشبورد یه دونه سی دی افتخاری پیدا کردم و گذاشتمش تو ضبط...خلاصه هزار کیلومتری رو با هفت تا آهنگ از افتخاری گذروندم و بعد به رادیو پناه بردم.الان میتونم ذره به ذره براتون زیج الغ بیگ رو توضیح بدم و در نجوم هم سررشته ای پیدا کردم.یه جایی تو جاده زدم کنار و فیلم زندگی زیبا رو دیدم(همونی که روبرتو بنینی بازی میکنه).چقد حالم رو خوب کرد.

تنها بودم...پس میتونستم برای غروبِ جاده ی شاهرود-سبزوار و طلوع جاده ی طبس-یزد وقت بذارم.میتونستم برای غار نمکی گرمسار وقت بذارم و گذاشتم...

اگه جاده ی مشهد تهران بودید و غروب شد، بزنید کنار...

 

 

 

+اینبار بی تو پا به خیابان گذاشتم

شعری برات گوشه ی گلدان گذاشتم...

  • مهدی هستم(سیدمهدی)

5th

نشسته ام
مثل زنانِ نشسته در بندرگاه،
ماهی پاک میکنم
یاد تو می افتم،

تیغ های ماهی به گلویم هجرت میکنند

 

+آنطرف تر
شوریده‌ای روی شن‌ها جان میکند

یاد خودم می افتم

 

 

 

  • مهدی هستم(سیدمهدی)

مهدی هستم(سیدمهدی)

(مختصر و اندک)

من یک کروکودیل نیمه فمنیست بوده ام.حالا اما نه کروکودیلم،نه نیمه فمنیست
Designed By Erfan Powered by Bayan